تبليغاتX
غریبانه

غریبانه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

برای تو می نویسم

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد
م تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باش
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

کرم شب تاب

 

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.و خدا كمی نور به او داد.نام او كرم شب تاب شد.خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی.و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچك ‚ بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

 

آن دم که باران می بارید وقطره های آن برروی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پراز

محبت و عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ،قطره اشکم است که ازچشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیرباران میرفتم

بدون هیچ چتروسرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو

 را احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد

قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ،

همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر

گونه های من میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که درزیر

آن ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر

گونه های من می ریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ،

عاشق تو و لحظه های بارانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

 

کسی چه میداند من چه دیده ام، چه کشیده ام و چه شنیده ام، که نوشتن شده سهم من از زندگی، کسی چه میداند این دستها در هجوم این واژه ها گاهی خُــرد میشوند، و توان کشیدن این همه واژه رو ندارند، کسی چه میداند من برای ریختن اینهمه احساس توی این واژه ها چه دردهای رو که تحمل نمی کنم، کسی چه میداند که پشت این همه واژه چه عالمی است، کسی چه میداند که من چقدر ناز این واژه ها را کشیده ام تا بتوانم دردم را به تصویر بکشم...  هیچ کس، هیچ چیز نمیداند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

 

وقتیکه عاشق چشمات شدم تازه فهمیدم که زیبایی چیست

    وقتیکه تو را در قلب کوچکم جای دادم تازه صدای ضربان قلبم را شنیدم

       وقتیکه دست در دستان تو نهادم تازه معنای گرمی را درک کردم

         لحطه ها و ثانیه هایی را که با تو سپری می کنم بیشتر پی به معنای زندگی می برم

             هنگامی که به یاد تو هستم می فهمم آرامش چیست

                 و هرگاه به جدایی می اندیشم کنار خود سایه مرگ را می بینم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

گفتگو با خدا

خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم.
خدا گفت:پس مي خواهي با من گفتگو كني؟
گفتم اگر وقت داشته باشيد؟
خدا لبخند زد.
"وقت من ابدي است."
چه سوالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي؟
"چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي كند؟"
خدا پاسخ داد:
اينكه انها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران كودكي را مي خورند.
اينكه سلامتشان را صرف بدست اوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند.
اينكه با نگراني نسبت به اينده زمان حال فراموششان مي شود.
انچنان كه ديگر نه در اينده زندگي مي كنند و نه در حال .
اينكه چنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و چنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند.
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت و مدتي هر دو ساكت مانديم.
بعد پرسيدم ....
به عنوان خالق انسانها مي خواهيد انها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند؟
خدا با لبخند پاسخ داد: ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد. اما مي توان محبوب ديگران شد.
ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد.
ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم. وسالها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التيام يابد.
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.
ياد بگيرند كساني هستند كه انها را عميقا دوست دارند.
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان دهند.
ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند و انرا متفاوت ببينند.
ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران را ببخشند بكه خودشان هم بايد خود را ببخشند. و ياد بگيرند كه من اينجا هستم هميشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

یک تکه کلام

دو فنجان مکث به احترام نام قشنگت ای کاش مطمئن بودم که نامه ام را یک جای امن نگه می داری

تا راحت پس از سلام نامت را می نوشتم و نوشتن نامت برای قطره های اشکم عقده نمی شد. اما

حیف می ترسم تو که نامه ام را پاره می کنی اسمت هم.....

پس بگذار عقده من و حرمت اسم تو حفظ شوند. این هم سرنوشتی ست. دورترین نزدکیم چگونه ای ؟

هنوز هم باورم نکرده ای هنوز هم آنجا دلواپس هیچ کس نیستی؟

خوش به حال دل بی دلواپسیت.الهی چشم براه هیچ کسی نمانی نگرانی درد بدیست . یک نگاه

گاهی انسان را به جرم هیچ به اشد مجازات می رساند.راستی یک سوال محض رضای کسی که

شاید روزی دلت برایش شور بزند بگو ببینم این تو نبودی که قانون جدایی را تصویب کردی؟

عزیزم جدایی اولش قانون نبود تبصره ای کوچک لای تقویم یک انسان شکست خورده از عشق بود

من نمی دانم تو خواستی تاریخ مرگ کدوم گل را از تقویم آن دوست بداقبال در بیاوری که چشمت به

تبصره افتاد و میلت کشید قانونش کنی. اگه اینجا بودی با آن سحر قشنگ نگاهت شانه بالا

می انداختی و می فهماندی که فعلا چنین است حق با توست همیشه سر من پایین است وشانه های

تو بالا مهم نیست فدای سر آرزوهای به بار نشسته ات.

من خودم هم نمی دانم چرا چیزی را که می دانم پاره اش می کنی این قدر با دقت و تمیز می نویسم

شاید هم خوب می دانم همین برق نگاه تو آتش به واژه هایم بزند تا ابد برایم کافیست به سیاه کردن

کاغذم نگاه کن برای سپید ماندن دفتر غصه هایت خیلی دعا می کنم . به خاطر خودت کمی مراقب

خودت باش .

زمستان تو را خوب نمی شناسدمی ترسم تو را اشتباهی مریضت کند.اگر نامه را تا آخر خوانده باشی

کلی منت گذاشتی اگر هم نخواندی هم هر چه از تو رسد زیباست.

خب دیگر غبار نشسته بر پنجره های نیمه باز تفکرت را می بوسم .کاش بازم منو ببخسی که واست

نامه نوشتم تو بخوای نخوای می مونی تو سر نوشتم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

...یکی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

بی تو خزانم

پس از یک نفس عمیق با اندیشه هایم به دنیای تنهایی ام سفری خواهم کرد آنجا که به هیچ کس

در نیافته است این امنیت ها چگونه بوجود آمده اند.

امشب تمامی حکایت ها سفرها در من نقش بسته اند و هر یکی پس از دیگری مرا به سوی خویش

می کشانند و من غریبانه با تمام تمناهای ماندن هر یک به یک آنها را در آغوش سبزم می نشانم

تمام وجود خستگی های من بوی رفتن میدهد بوی بیقراری همه دیار برای من تنها بیابان عطش

است. عطش عشق من خاموش  نگردد هرگز .

حالا همه دوبیتی ها اینجا نشسته اند و من حس میکنم تنهاترینم هیچ طلوعی کنار من نمی ماند

خانزاده از کوچه درویشی ما نمی گذرد هیچ نجوایی نیست که با شبهای سکوت من عاشقانه بماند

و من در اندوهم پی سکوت سکوت آن روزها همراه من بود و من محکوم به همنشینی با او بودم

هنوز احساس می کنم سخنان سالیانه من در سینه ام سنگینی می کند فقط با تخیلاتم در تنهاییم

سرگرم بایگانی بعضی ها هستم .

ذهن خسته من هر لحظه فریاد سر می دهد نا کجا آباد کجاست؟ ولی به آنجا می روم به دعوت ذهن

معشوقم تو هرگز مرا درک نخواهی کرد که من درختی بی بارم . تو هرگز با من دوام نخواهی آورد.

من دلم می خواهد رنگ را بردارم روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم....


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

غریبه

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی


دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی


چرا باور نداری که به تو نیاز دارم؟



منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی است

امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبتوعشق ات صفا دهی٬ دل سوخته ام را

با نگاه نافذت جان دهی وساحل دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!!

TinyPic image

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

خدا نامیست آشنا كه بر آنچه دوستش داریم می نهیم نامی فراتر از

آنچه بتوانیم توصیفی برایش گوییم بارها وقتی كسی نیست

تقصیرها را به گردن بگیرد اونا نگاه مهربانش می گوید من هستم و چه

بی رحمانه همه چیز را به گردنش می اندازیم و باز هم دوستمان دارد .

نه خسته می شود نه می گریزد از گریه های بی پایان فرزندانش . هر

شب فرزندانش با لالایی باد در گهواره ی زمین می خواباند و هر سپیده

دم آن ها را با نوازش عاشقانه ی صدایی بر فراز گلدسته های آبی رنگ

بیدار می كند . آری این آسمان بی دریغ ، این جلوه گاه عشق ، این

مادر مهربان و این پدر دلسوز خدای من است . خدایی كه وقتی می

خوانمش هیچ گاه مرا بی پاسخ نمی راند ، حتی وقتی با او قهر می كنم

باز هم مرا از هدیه هایش محروم نمی كند خدایی كه با همه قدرتش

مرا در آغوش می گیرد و لالایی عشق را در گوش من زمزمه می كند ، دستانم را می گیرد و برایم می گوید از مردمانی كه نمی دانند خداوند

هم خیلی تنهاست و شاید این علت آن است كه با فرزندان ناسپاس

قهر نمی كند !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

اگر روزی کوله بارم را بستم واز دیار "یاد تو"رفتم نقاشی هایم را نگاه دار نقاشی هایی

که قلبم ان را با مداد رنگی یاد تو رنگ کرده بود مداد رنگی هایم را چه کنم؟ اگر روزی از

 یاد تو سفر کردم اسمم را همیشه سبز نگاه دار اما نه ! . . . . . . اسمم را در خزان رها کن

نقاشی هایم را به باد بسپار می خواهم دور از خودخواهی باشم اما مدادرنگی هایم را چه

 کنم ؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

اگر مي دانستي?

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي اي کاش تمام اينها را مي دانستي



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

دل او از سنگ است

کف پایم زخمی است ودلم زخمی تر
لحظه ای صبر نما تادلم را که به پایت افتاد از زمین بردارم
سهم من از این عشق - چه تفاوت دارد - سهم این عشق کجاست؟
تو که ما را به تمنای وصال آزردی
 
از چه آخر به دل ما غم هجران دادی؟
در دلت چیست؟ بگوعشق ما یا غم او درد ما یا تب او
تو ندانی که چه دردیست غم دل به زبان آوردن. ما که دیگر رفتیم؛
ولی از عشق سخن با دل دیوانه نگو،که دلت از سنگ است و دل دیوانه از شیشه
او که عاشق بشود، نکند فهم که سنگ از شیشه چه بدش می آید.
عاقبت سنگ زد و شیشه شکست. کودکی این را گفت؛ و دل من بشکست.
با خدا من گفتم درد دل از غم تو و خدا گفت به من بنده کوچک من دل او از سنگ است.
پس تو بیهوده نکوش
!!!...دل او از سنگ است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

شبی خواب دیدم که باخدا درکنار ساحل قدم میزدم ردپای هر دوی ما

روی ساحل بود.وقتی به  برگشتم وبه گذشته نگاه کردم دیدم در مواقع

سختی تنها یه رد پا کنار ساحله به خداگله کردم وگفتم خدایـــا چرا موقع سختی مرا تنها گذاشتی؟

 خـــــــــدا لبخندی زد و گـــفـــت:

               آن مــــــوقع تو بر دوش من بودی......................  

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

تنهایی

همه داشتند یه جورایی از پسرک دور می شدند

دخترک که آنگونه از ذهن پسرک دور شد و همیشه بهاری

که برای پسرک تنها یک همدم نبود

می توان به جسارت گفت همه کس پسرک بود

خواب عجیبی و دلخراش برای پسرک دل خسته بود

خوابی که باعث شد پسرک نیمه شب برخیزد

و تا خود صبح در غم دوری اش بگرید

خیلی برایم تلخ بود !

حتی نمی توانم دوری ات را در خواب ببینم !

اما تنها خداست که می ماند و می داند در پس این همه چه می گذرد

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

اشك

قطره ، دلش دريا ميخواست ، خيلي وقت بود به خدا گفته بود .

هر بار خدا ميگفت : از قطره تا دريا راهي ست طولاني ،

راهي از رنج و عشق و صبوري .هر قطره را لياقت دريا نيست .

قطره عبور كرد و گذشت ، قطره ايستاد و منجمد شد ، قطره

روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت.

هر بار چيز تازه از رنج و عشق و صبوري آموخت .

تا روزي كه خدا گفت : امروز روز توست ، روز دريا شدن .

و خدا قطره را به دريا رساند .

قطره طعم دريا چشيد و طعم دريا شدن را .

روز ديگر قطره به خدا گفت : از دريا بزرگتر ،

از دريا بزرگتر هم هست ؟

خدا گفت : آري هست ،

قطره گقت : پس من آن را ميخواهم . بزرگترين را ،

بي نهايت را .

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و

گفت : اين بي نهايت است .

آدم عاشق بود و دنبال كلمه اي مي گشت كه

عشقش را توي آن بريزد .

اما هيچ كلمه اي توان سنگيني عشق را نداشت .

قطره از قلب عاشق عبور كرد .

آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت .

وقتي قطره از چشم آدم چكيد خدا گفت : حالا تو بي نهايتي ،

چون كه عكس من در اشك عاشق است .

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

دلم تنگ است



                     دلم تنگ است از این شب زنده داری های بی فردا ...

                            دلم خوش نیست از تکرار فرداها ...

                                  به فردا امیدم نیست ...

                             روزگارم شده تکراره ... تکرار


                            ---------------------------------


                        در دل من چیزیست مثل یک بیشه ی نور

                                  مثل خواب دم صبح

                  وچنان بی تابم که دلم می خواهد بروم تا سر کوه

                                    بروم تا ته دشت

                       دورها اوایی است که مرا میخواند....
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

من هنوز تو را دارم


 
گاهي که دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش ميکنم
اما دريغ که گريه دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراکم سياه ابرها مي ترسم و هيچ کس
مهربانتر از گنجشکهاي کوچک کوچه هاي کودکي ام نيست
و کسي دلهره هاي بزرگ قلب کوچکم را نمي شناسد
و يا کابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه...
نازنين .......
اين تمام واقعيت نيست
از دل هر کوه کوره راهي ميگذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست که طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهار فصل دست کم يکي  بهار است
من هنوز تو را دارم....
                        من هنوز تو را دارم....
 
                                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

به تو فكر ميكنم و.

...به خانه اي که گرچه تو نیستی اما خیال تو در آسمانش پر می زند .
به آنجا که غروبش بوی رفتن تو و طلوعش رنگ بی بازگشتی توست .
مكاني که همه جایش بوی غم دارد .
اما عزیز دل

می دانی که غم تو نیز آوای زیبای زندگی من است .
آری من بی تو و در انتظار بازگشت محال تو به زندگی در این دنیا عادت کردم

و تو چه خوب مفهوم عادت را می دانی .
چون بیاد دارم روزی را که می گفتی : به من عادت نکن
شاید آن روز باید به معنای این واژه می رسیدم .
که تو مسافری و از شهرمن کوچ خواهی کرد
تا همان ابدیتی که من در انتظارش نشسته ام

و تو چه زیبا معنای انتظار را می دانی .
اما من از هر آنچه که خواستی به من بیاموزی تنها عادت و انتظار را آموختم .

اما میدانی پشیمان نیستم .
چون آنچه در مکتب تو آموختم مرا ماندنی کرد .

.. مانده ام تا همیشه منتطر تو بمانم...

alibazargane.blogfa.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

خاطرات

دارم از تو می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی بعد از تو گمشد و به قصه برگشت.....

گاهی وقتا که به گذشته ی خودم فکر می کنم یه حالت خاص بهم دست می ده ........یه حس بد.....شایدم تلخ...

کاش می شد بعضی چیزارو فراموش کرد اما خاطرات مثل خوره می یفته به جونت و این اجازه رو بهت نمی ده خاطرات مثل یه قصه می شن که هرشب باید اونو بخونی و تنها فرقی که داره اینه که کسی واست نمی خونتش و خودت باید این کارو انجام بدیو فرق دیگه هم اینه که تکراریه و تو محکوم هستی که هرشب بخونیش.........

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست کسی که

تو دنیا را جز با او و جز برای او نمی خواهی........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

به راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها  در زمان گريستن قلب هاو تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن و باز هم نفرين به تواي سرنوشت

 

سوگوار
تابوت آفتاب را به كجا مي برند ؟
اين بادهاي تشنه هار و حريص وار
دنبال آبگون سراب كدام باغ
پاي حصارهاي افق سينه مي درند ؟
اكنون درخت لخت كوير
پايان نااميدي
و آغاز خستگي كدامين مسافر است ؟
مرغان رهگذر
مرگ كدام قاصد گمگشته را
از جاده هاي پرت به قريه مي آورند ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

سیرم

پشت ديوار همين کوچه به دارم بزنيد، من که رفتم بنشينيد و هوارم بزنيد، باد هم آگهي مرگ مرا خواهد برد بنويسيد که بد بودم و جارم بزنيد ، من از آيين شما سير شدم پنجه در هرچه که من واهمه دارم بزنيد، دستهايم چقدر بود و به دريا نرسيد؟ خبر مرگ مرا طعنه به يارم بزنيد آي" آنها که به بي برگي من ميخنديد " مرد باشيد و.... بياييدو.... کنارم بزنيد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  | 


سرمو گذاشته بودم رو شونش. آروم دستشو دور کمرم حلقه کرد.بهش گفتم يه چيزي بگم؟ گفت بگو. گفتم دوستت دارم...........گفت من بيشتر......گفتم نه من بيشتر. گفت اصلا دوتامون به يه اندازه.........
گفتم باشه.فقط من يه کوچولو بيشتر.....خنديد.به چشمام نگاه کرد......اما نمي دونست اين آخرين باريه که به چشمام زل ميزنه...................ولي من خوب ميدونستم.يه گوشه نشستيم سرمو گزاشتم رو سينش....گفتم برام قصه بگو.
.....شروع کرد.قصه همون شاهزاده خانوم خوشکلو برام گفت چشماشو بسته بود و قصه مي گفت...........صداي قلبشو ميشنيدم.............خيلي دوسش داشتم...........هنوزم دارم.....ميدونم دلش برام خيلي تنگ ميشه
منم دلم خيلي براش تنگ ميشه......اما بايد برم.......نميتونم بيشتر از اين بمونم.............واسه هردومون بهتره.ازتو جيبم يه بسته تيغ بيرون آوردم.هنوز چشماشو بسته بود.صداي قلبش گوشمو نوازش ميداد.........


خيلي بهش بد کردم.دوسش دارم............يکي از تيغارو ميکشم بيرون ميزارمش روي مچ دسته چپم....من بايد اين کارو بکنم. ميترسم اگه يه لحظه بيشتر صبر کنم پشيمون بشم.خدايا خيلي دوستش دارم....
  کاش اينو بفهمه................زير لب ميگم دوست دارم........دوست دارم..........اشکام ميريزه پايين........خيلي دوست دارم بيشتر از همه دنيا.
چشماشو باز نميکنه ديگه تصميممو گرفتم تيغو ميکشم رو دستم درد داره اما هيچي نمي گم نمي خوام چشماشو باز کنه..........گرماي لذت بخشي داره خون گرمم ميريزه رو لباسش..........چشماشو باز ميکنه..........ميترسه ....به خونه من خيره شده..
اشکام هنوز ميريزه پايين ميگم بغلم کن......مثه يه بچه ي آروم بغلم ميکنه......براي آخرين بار ميگم دوست دارم....هيچ کاري از دستش بر نمياد...بريدگي عميقه................لبمو ميزارم رو لباش..........و اين آخرين باريه که......!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

و ديگر هيچ

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

پاي تو

 
 
چه زيباست به خاطره تو زيستن وبراي تو ماندن و به پاي تو مردن و به پاي تو

سوختن و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو و بدون تو زيستن و براي تو

گريستن و به عشق و دنياي تو نرسيدن اي کاش ميدانستي بدون تو مرگ

گواراترين زندگي است. بدون تو و دور از دستهاي مهربان تو و به دور از قلب

حساست زندگي چه تلخ و نا شکيباست. تقديم به تو اي عزيز و مهربان که آفتاب

مهرت در آسمان دلم هرگز غروب نميکند.
 
 
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

چشمهايم براي تو

                                                         

                                 تويي که سرشارترين نگاهم همواره پيشکش تواست

                                        تويي که زيباترين لبخندم همواره هديه تواست

                   تويي که صادقانه ترين سخنانم را بي کم و کاست برايت بازگو مي کنم 

                   تويي که ساده ترين خواسته هايم را بي کم و کاست از تو مي خواهم 

                               تويي که ذره ذره تمامي دنياي مرا از آن خود ساختي

                               تويي که ذره ذره تمامي وجود مرا تسخير خود ساختي

                                  تويي که در تمام وجودم شور و عشق را پديد آوردي

                                          تويي که هر لحظه بودنت مرا آرامش است 

                          تويي که تمام زندگي مني ، تويي که شب را برايم ستاره آوردي

                                       تويي که هرگز لحظه اي از خاطرم دور نبوده اي

                                   تويي که مي خواهمت ، تويي که نباشي ميميرم

                                                         تويي که همه ي مني

                                                         مني که بي تو هيچم

 

زير پلکت سايه بانم ميدهي؟

                    سوختم آيا پناهم ميدهي؟

                  آتشي افتاده بر جان و دلم ، قطره آبي بر لبانم ميدهي؟

                           ميهمان جان جانان گر شوم ، ميزباني را نشانم ميدهي؟

  تا بياسايم دمي در پاي عشق ، زير چترت سرپناهم ميدهي؟

                                ای جواب پرسش بی پاسخم، عشق را آيا نشانم ميدهي؟

 رو مگردان نازنين با گوشه چشمت بگو در شرار چهره ات يک بوسه گاهم ميدهي؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  | 

 

 

چرا فقط شقایق تنهاترین گل عاشق نام دارد ؟

کاش همه عاشق بودند ، کاش گل سفید نشانۀ صلح نبود و گل زرد نشانۀ نفرت .

گل سبز چرا نشانه                  طهارت است ؟ مگر گلها همه طاهر نیستند چرا مردم فقط

 لاله را دوست دارند ؟ مگر اقاقیا در این سرزمین نمی رویند ؟ چرا گلهایی که

نا خواسته روییده اند برای ما مظهرند ؟ من قول می دهم اگر از خودشان بپرسید

همشان در تب و تاب پروانه اند همشان شبی در کنار شمع بودن بزرگترین

  آرزویشان است .

ای انسانها بگذارید آنها هم برای خودشان باشند برای یک شب هم که شده در

خلوتشان نفوذ نکنید و ایمان داشته باشید در طلوع فردا گلها همه میخندند .

تو به من خندیدی 

       و نمی دانستی

      من به چه دلهره ای

    از باغچه همسایه

         سیب را دزدیدم......

باغبان از پی من تند دوید

                      سیب را در دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

خش خش گام قدمهای تو ارام ارام

میدهد ازارم

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت   توسط غریبانه  |